برگی از خاطرات من
مادربزرگ نسترن، به او و دختر عمو و دخترهمه نسترن گفته بود امشب مهمن دارم از صبح به خانه مادربزرگش بروند تا کمک حال او باشند؛ که شب مهمان دارد به کارهای عقب افتاده برسند.نسترن با دخترعمو و دخترعمه اش از صبح به خانه مادربزرگشان رفتند. آنها با حجم زیادی از… بیشتر »

